ღ عشق رمان ღ
معرفی رمان های ایرانی
نويسندگان

پدرسالار

 

 

 

نام نویسنده:ناهید سلیمانخانی

نشر:البرز

چاپ دوم 1385

تعداد صفحه:498

ویراستار:صغر اندرودی

 

شخصیت های داستان:

پریا

    محمد

         آقابزرگ

                      مهدی

                               مرتضی

 

 

خلاصه داستان:

داستان از اینجا آغاز میشه که پریا بعد چند ین سال به خانه پدر سالار میره و تمام خاطرات و گذشته رو به یاد میاره  خانه پدر سالار و  دوران بچگی  و به قول نویسنده

انگار داشتم توی تونلی تنگ و تاریک به عقب برمیگشتم .

 

 

 

شرج پشت جلد:سرو صدای ماشین خاکبرداری که بیترس و واهمه داشت پیش میرفت و ملک  آقا بزرگ را پودر می کرد ,  تا چند خیابان آن سو تر می امد.

آجر به آجر بنای قدیمی با خاک یکسان میشد و انگار هویت من بود که داشت فرو می ریخت

 

 

 

 

اثار دیگه این نویسنده:

سراب- کلبه آن سوی باغ-ماه پنهان-عشق ممنوع-دسیسه- سرمه و....

 

مژده:منتظر کتاب بعدی ما که خیلی زیباست باشید

کتاب بعدی ما غزال میباشد

نوشته شده توسط:پوریا

 

 

 

 

[ سه شنبه بیستم مرداد 1388 ] [ 20:10 ] [ پوریا ]
 

 

" مهر و مهتاب "

 

 

 

نویسنده : تکین حمزه لو

انتشارات : شادان

تعداد صفحات : ۴۱۹ ص

چاپ : زمانی که من خریدم ( بهار ۸۷ ) چاپ هشتمش بود

 

شرح پشت جلد کتاب: از مهتاب عشق تا مهر زندگی

مهتاب یادآور عشق است و تکرار دلدادگی. و مهر در پس مهتاب و نمایانگر گرمای زندگی.

مهر و مهتاب همان گرمای عشق در زندگی است و روایت تکراری است

از تازگی‌ها با نیم نگاهی متفاوت.

 

تو را نمیدانم اما٬ اولین نگاه من به تو نه از سر مهر بود و نه در زیر ماهتاب.

 ولی روزگار بارها و بارها نگاه ما را درهم آمیخت تا به تو بیندیشم و اینبار از

 سر اندیشه و عشق تو را نگریستم. هرچند که همگان این نگاه را خالی از فکر

پنداشتند و من هنوز نمیدانم که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم و یا

در پی عشق٬ به فکر فرو رفتم. امروز مرور میکنم آن روزها را و یقین دارم بسیار

 همچون من٬ نیازمند این نگاه به زندگی هستند و شاید این تجربه٬ آنان را به راهی

که هموارتر است برساند.

 

اسم شخصیت ها :

 

مهتاب : دختری ثروتمند ... دانشجوی سال اول  و دارای صورت زیبا !!

حسین : به توصیف مهتاب چشمان گیرا و دلنشینی داشت .رویهم رفته قیافه ای داشت که

با دیدنش به جز کلمه ی مظلوم چیزی به یاد ادم نمی امد ! ( راس میگه منم دیدمش

همین به یادم امد !)  .. البته شیمیایی هم هست!

 

خلاصه داستان :

 

داستان دختری است به نام مهتاب که در خانواده ای مرفه زندگی می کند .

خانواده ای که به اعتقادات دینی پایبند نیست و تمام زندگیشان در سه چیز

خلاصه میشه : باهم بودن فامیل ، امکانات رفاهی و شاد بودن .

داستان از اونجایی شروع میشه که مهتاب خانوم در دانشگاه آزاد رشته

کامپیوتر قبول میشه و پاش به دانشگاه باز میشه . در اونجا استاد جبرانی داره به نام حسین .

 حسین پسری مذهبی ، بی آلایش و شیمیایی است .پسری جانباز و شیمیایی که

 در دنیای پاک و بی آلایش خود تنها خدا را دارد و بس!

 این دو شخصیت از نظر فرهنگی و رفاهی دو روی سکه هستند ولی انگار نیرویی

به نام عشق تمام این تفاوت ها رو کنار می گذارد ...

و مهتاب به خاطر او حتی به خانواده اش هم پشت می کند به امید آینده ای روشن و پر از عشق

. ولی حیف ... روزگار سرنوشت تلخی را برای آن دو رغم زده است ...

 

حالا نظر من :

 

کتاب فوق العاده زیبا و قشنگیه . خیلی آدم جذب خودش می کنه . فضا سازی داستان عالیه

و خیلی راحت می شه با شخصیت ها ارتباط برقرار کرد .

نوع کتاب flash back است و از همان ابتدای داستان تلخی ها و حقیت ها برای خواننده آشکار

می شه .

اخطار :

آخر کتاب خوب تموم نمی شه و یه خورده گریه داره البته نویسنده این اجازرو رو نمی ده

 که آدم زیاد گریه کنه ولی به نظر من کتاب به این قشنگی ارزش گریه هم داره

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ] [ 10:10 ] [ عسل ]

سلام

 از امروز هر وقت برسم قسمت های منتخبی از  یه کتاب  که بهتون  معرفی کردیم  را براتون در این وبلاگ قرار میدهم

سعی میکنم صفحات و سطرهایی را  انتخاب کنم که یا ادبی باشه یا طنز و یا عاشقانه و یا هنر نویسنده را برسونه.

 

 

کتاب تا ته دنیا   

 

 

                                   

ص  12

: برخورد مسعود و ساغر در بوفه دانشگاه

 

برگشتم که از صاحب صدا تشکر کنم ولی خشکم زد.اونم همینطور,چند ثانیه سکوت به وجود ا ومد

اون یه ابرویش  را برد بالا و نیشخند زد و گفت شما همون دختر زرنگه اید؟

خیلی مسلط چشم تو چشمش دوختم گفتم نه من همون دختر خوشگلم.

 

نگاهی بر سر تا پایم انداخت , هنوز همان لبخند مسخره امیز روی لباش بود.

چه اعتماد به نفسی!

خوبه ادم از خودش تعریف کنه. ودر همان حال گفت قد بلندی هم نعمت خوبیه ولی متاسفانه خدابه همه نداده

حرفش پر کنایه بود.

حس مبارزه تو وجودم پاگرفت و بی اختیار لحنم گزنده شد.

قد بلند خوبه ولی حتما شنیدی که ادم های قد بلند عقلشون کف پاشونه و وقتی راه میرن خودشون عقلشون را له میکنند.بنابر این بیچاره ها به کل از عقل محرومند نفسم را حبس کردم و منتظر عکس العملش شدم.

خطوط چهره اش تکان خفیفی خورد و در هم رفت ولی فقط یک لحظه, تبسم سردی کرد حتما شنیدی که قد کوتاه ها نصفشون زیر زمینه پس..

با دست حرفش را قطع کردم  ادم نصفش زیر زمین باشه بهتر از اینه که کلا عقل  بی عقل باشه.

همانطور با دهن  باز مفتون و محسور حاضر جوابی ام شد ون غرق لذت ,  چه خوب حالش را گرفتم , زیادی گستاخه.

تبسمی شیطانی زد و با مسخره  لیوان را بطرفم دراز کرد.

دستش را پس زدم و از بوفه بیرون امدم.

نوشته شده توسط:پوریا .

 

 

 

[ شنبه دهم مرداد 1388 ] [ 22:50 ] [ پوریا ]
 

" افسانه شیدایی "

 

 

نوسنده : گلرخ بیات

انتشارات : درسا

تعداد صفحه : 704  ( زیاده ولی به  خوندنش می ارزه )

چاب : دوم

 

شرح پشت جلد :

آن کس که می کوبد و می شکند

او که همه چیز را در آتش هوس هایش می سوزاند نابود می کند وپیش می رود .

اما مگر تا کی زندگی به او فرصت تاختن می دهد. شاید انتظار ما از زندگی چیز دیگری باشد

ولی عدالت همیشه برقرار است و نتیجه هر چه باشد همان چیزی است که باید باشد .

فردا درباره همه چیز قضاوت خواهد کرد .

 

اسم شخصیت ها :

شیدا

              فراز

                       مریم

                                        شهاب ( من هر کتابی که توش شهاب دارو خوندم )

                                               

 خلاصه داستان :

ابتدا داستان از زبان نوشین پرستار بیمارستانی است که در آن دختری به نام شیدا به

علت سوختگی بستری شده است . نوشین پرستار شیدا است . عکس شیدا و صورت

زیبای او را می بیند صورتی که با باند پوشانده شده است و تنها دو چشم زیبای او مزین کننده

باند سفید است  . علت سوختگی رو جویا می شود و می فهمد که دختر خودسوزی کرده

و شروع به تعریف زندگی پرفراز و  نشیبش و عشق سوزانش   برای نوشین می کند

شعله عشق  با تمام زندگیش عجین شده است و حاضراست به خاطر عشقش

زندگی همه را به آتش بکشاند ولی در آخر شعله همین عشق او را به آتش می کشاند

 

 نکته جالب :

کتابه جذابیه و موضوع جدیدی داره کتابیه که نمی تونی تشو حدس بزنی

و نکته ای خیلی توی این کتاب به چشم میاد این جملس که البته الان درستشو یادم نیست :

دنیای عجیبیست ما یکی رو دوست داریم  و اون دیگری رو

در کل کتاب قشنگی بود

 

یه چند صفه از کتابم تو ادامه مطلب گذاشتم بوخونیدش

 

 

 

 >>>>پرسیده بودید آخرش خوب تموم می شه یا نه ؟

منم به شخصه از کتابایی که آخرش بد تموم می شه خوشم نمیاد حال آدم گرفته میشه

اما  آخر این کتاب واقعا" نمی دونم نمی شه گفت ولی آخرش نه بد تموم می شه نه خوب

گفتم که با بقیه کتابا فرق می کنه عشقا یا هوس های این کتاب با بقیه کتابا فرق می کنه

فقط اینو می تونم بگم که تا ۷ صفحه مونده  به آخر نمی تونی ته کتابو حدس بزنی

شاید اینم هنر نویسنده باشه به هر حال ارزش یه بار خوندنو داره

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ] [ 21:29 ] [ عسل ]

 

"تا ته دنیا"

 

نویسنده: سوگند دهکرد نژاد

سال چاپ 86

نشر:پاسارگاد

733 ص

 

شرح پشت جلد: یاد ان روزها که من در انتهای دنیای کوچک تو بودم و تو یادی از من نمیکردی

ای کاش ان روزها به ابدیت می پیوست

ابدیتی بی منتها

اما من هنوز به یاد ان روزها ره می سپارم

شاید, شاید روزی به سفری تا ته دنیا بروم

اری تا ته دنیا تا  مرز ابدیت

 

نام شخصیت های اصلی: ساغر-مسعود

 

خلاصه داستان:داستان در مورد دختری به نام ساغر میباشد که سال دوم رشته حسابداری که به تازگی با همکلاسیش مسعود دوست شده در این بین نیز اتفاقات جالبی میفته که.....

 

 

هنر نویسنده:نثر ساده وروان-توصیف کامل در مورد شخصیت ها-فضا سازی زیبا-به روز بودن  شخصیتها   صحنه سازی دلچسب-احساسات  لطیف نویسنده  به زیبایی به چشم میرسید.

 

 یک  سطر منتخب از کتاب:تا مغز استخوانم به لرزه در امد. خدایا من خیلی دوستش دارم. ولی نباید چیزی بروز بدم .کمکم کن

زاویه دید:اول شخص

 

نظر من:من این کتاب را 3 هفته  ای خوندم  و با تک تک صفحاتش زندگی کردم وبه نظر من قشنگ ترین رمانی بود که خوندم  من با شخصیت ساغر انس گرفتم.

 

[ یکشنبه چهارم مرداد 1388 ] [ 14:2 ] [ پوریا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام به همگی

تنها قصدمون تو این وبلاگ معرفی قشنگ

ترین رمانا از دیدگاه خودمونه

امیدوارم بتونیم کمکتون کنیم


دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست

***
رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه زباله ریخت
پشت در گذاشت

***
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید

***
رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد

***
سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است

***
دوستان عزیز که مایل به تبادل لینک هستند لطفا

مارو با نام ღ عشق رمان ღ لینک بفرمایین و بگین با

چه اسمی شما رو لینک کنیم ؟

با تشکر از حضور گرمتون ....
امکانات وب