X
تبلیغات
ღ عشق رمان ღ

ღ عشق رمان ღ
معرفی رمان های ایرانی
نويسندگان
 

سلام به همه ی دوستان عزیزم بعد از مدت ها می خوام آپ کنم

و ممنونم از پگاه عزیزم

که نذاشت توی این مدت وبلاگ خاک بخوره

 

"شاه ماهی "

 

 

مولف : عاطفه منجزی

نشر : علی

قیمیت : 150,000   ریال    

تعداد صفحه : ۶۶۸

 

 

شخصیت های داستان :

ماهنوش . کامران

 

 

خلاصه داستان :

داستان در مورد جوانی از نوادگان قاجاره . او با قید ضمانت زنی را که به خاطر چک های همسرش که در یک سانحه هوایی کشته شده به زندان افتاده است را آزاد می کند . او حاضر است تمام مبلغ چک را پرداخت کند به شرط اینکه آن زن به همسری او درآید . حال ماهنوش باید انتخاب کند . میله های زندان یا بند اسارت به کامران افشار ...

 

نظر بنده :

یک موضوع بکر و تازه . داستان کشش فوق العاده ای داره و خیلی به دل می شینه . البته من پرنده بهشتی رو بیشتر از شاه ماهی دوست داشتم . می گن اول و آخر داستان توی یک کتاب از همه چیز مهمتره . ابتدای داستان فوق العاده بود ولی انتها ... به  نظر من می تونست قشنگ تر از این هم باشه .البته این تنها نظر شخصیه بندس و خیلی از دوستانی که این کتاب رو خوندن نظری متفاوت داشتن .

 

نقد کتاب از دیده نودهشتیا :

داستان در مورد مرد جوانی از نوادگان قاجار است . فضای نیمی از داستان در خانواده ا ی از منسوبین ونوادگان شاهزاده های قجری شکل گرفته است.خانواده ای که هنوز تعدادی از افراد و حتی خدمه اش به سختی به اصل و نسب از دست رفته ی خود چسبیده اند وبالطبع در قسمت هایی از کتاب،محاورات به زبان تهران قدیم به نگارش درآمده که نویسنده با استفاده از زیر نویس ِ کلمات و یا اصطلاحاته نسبتا نا آشناتربه گوش مخاطبین، به کمک خواننده آمده است(کلمات یا اصطلاحاتی مثل: فعلگی، سق سیاه، اقر بخیر،تلپ شدن و هسبند و...) ه هر حال شیوه ی نگارش کتاب ساده و روان است و در مکالمات،ادغامی از نثرو زبان قدیم و جدید رادر کنار یکدیگر می بینیم.
کتاب از زبان سوم شخص روایت شده ودر روند داستان،خواننده از عواطف و افکار هر دو قهرمان زن و مرد داستان به یک نسبت آگاه می شود ولی از آنجایی که راوی ؛دانای کل نیست،خواننده از قهرمان های کتاب پیشی نمی گیرد بلکه همپای آن ها در قصه جلو می رود و در این بین ندانسته هایش یک به یک تبدیل به دانسته می شود.
داستان شامل فرازو فرودهای آنچنانی و یا تکان دهنده نیست بلکه بیشتر از هر چیز شاهد نوع شکل گیری روابط عاطفی مابین زوج ج
مابین زوج جوانی هستیم که قصه ی این پیوند،دست مایه ی اصلی نویسنده برای نگارش کتاب بوده است.
مرد قصه؛با تمام علاقه ای که به همسرش دارد، به دلیل غرورذاتی مردهای ایرانی و عدم آگاهی و شناخت از یک زندگی زناشویی ،شیوه ی ابرازعلاقه و یا ایجاد ارتباط با همسرجوانش را نمی داند . در طول داستان و با کمک معدود اطرافیان دلسوزش،به ترفندهایی که برای حفظ بنیاد خانواده اش نیاز دارد،پی می برد و ....

قسمتی از کتاب :

بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هرکه در افتاد، ور افتاد

نگاه ملتهب و خسته اش روی چهره ی گوشت آلود و زمخت افسر نگهبان ثابت ماند. دقایق سنگین و بی انتها در گذر بودند اما نه او کلامی بر زبان آورذد و نه افسر خشک و خشنی که با ابروهای درهمش پشت میز نشسته بود. اصلا چه عجله ای داشت که حکم جدید را زودتر بشنود؟ شاید این بار او را به جایی می فرستادند که حتی از این بازداشتگاه نکبت و خفقان آور هم مخوف تر باشد! بی حال و بی رمق سعی کرد به خاطر بیاورد آخرین باری که چیزی خورده است چه وقت بوده ؟ شاید دیروز ناهار! یادش نیفتاد اما این را مطمئن بود که از غروب روز قبل که به شکل غیر منتظره ای دستگیر شده بود نه قطره ای آب نوشیده ، نه لقمه ای نان به دهان برده است! در واقع خوراکش شده بود اشک چشم و خون دل ! هرچند ساعتی می شد که دیگر قطره اشکی هم برای چکاندن نداشت ! به قدری در خود و افکار تلخش غرق بود که از شنیدن صدای تند و پر صلابت افسر نگهبان به سختی یکه خورد و بی اراده از جا کنده شد!
حواست با منه ؟
چادرش را تنگ تر گرفت و زیر لب نجوا کرد:
بله سرکار!
پس بشین و گوش کن !
بی حرف اضافه ای نشست و نگاهش به لب های افسر دوخته شد.
داشتم می گفتم که انگار بخت بهت رو کرده اگه نه حالا حالا باید آب خنک می خوردی بلکه من بعد همین جوری فرت و فرت چک بی محل دست مردم ندی!
باز هم حرفی نزد! چه می توانست بگوید ؟ فقط خاموش و مضطرب از میان پلک هایی قرمز و متورم و با نگاهی تب دار به پلاک طلایی و براق روی سینه ی مرد خیره ماند. انگار قدرت فهمیدن حرف های او را نداشت ! فقط کلمه ی بخت در ذهنش چرخید و چرخید اما نتوانست باز هم بفهمد که بخت و اقبال کجا بود ه که سر از این نا کجا آباد در آورده است. آخر اگر بخت سراغش را داشت که همه ی درد و بلاهای عالم به یک باره بر سر او هوار نمی شد!
چشم هایش می سوخت ، لحظه ای بر آنها دست کشید بلکه از سوزش شان کم شود که دوباره صدای مرد گوشش را پر کرد:
به هر حال همون طور که گفتم شانس بهت رو کرده و تا چند دقیقه ی دیگه آزادی و می تونی بری !
این بار همه هوش و حواسش را به یاری گرفت و بی اراده زیر لب تکرار کرد :
می تونم ....برم ؟
آره ، البته فعلا به قید ضمانت آزادی تا وقت دادگاهت برسه . فقط از تهران خارج نشو و در دسترسش باش ! فهمیدی؟
ناتوان و بی رمق از میان لب های خشک شده اش ، بریده بریده پرسید :
اما ... آخه کی .... کی ضمانت منو کرده ؟ ...من ....من کسی رو توی این شهر ندارم!
ابروهای پهن افسر نگهبان درهم گره خورد:
نداری ؟ پس این خانم سال خورده ی محترم از کجا پیداش شده ؟
شانه ای از روی بی قیدی بالا داد و اضافه کرد :
به هرحال این مسائل دیگه به ما مربوط نمی شه ! این خاننم سند خونه اش رو واسه ات ضمانت گذاشته بلکه بتونه تو رو از این جا بیرون بکشه ! مبلغ چک هات هم بالاست ، صحبت صدو بیست میلیون پول بی زبونه ! حالا دیگه خودت و انصافت ، اگه بذاری و در بری یعنی خونه ی این بنده ی خدا رو فرستادی تو هوا! خونه اش خیلی بیشتر از این حرفا ارزش داره ولی به هرحال به دردسر می افته !
حرفش تمام نشده ، با صدای بلندی فریاد کشید :
سرکار مظلومی !
ظرف چند ثانیه صدای به هم خوردن چکمه های سرکار مظلومی دوباره او را از جا پراند.
بله قربان ؟
خانم رو راهنمایی کن داخل !
کمی بعد زنی فرتوت و نحیف وارد اتاق شد. نگاهش اتاق را دور زد و با دیدن چهره ی بی رنگ و روی زن جوان لبخندی گرم روی لب هایش نشست . بی آن که نگاهش را از او جدا کند عصا زنان به سمت میز افسر نگهبان رفت و پرسید :
کجا رو باید امضا کنم پسرم ؟
بفرمایید بنشینید مادر می یارم خدمت تون !............

 

برای توضیحات بیشتر می تونید به این صفحه برید یا اگر سوالی درمورد این کتاب داشتید می تونید بپرسید . بیشتر سوالات رو خود خانم منجزی جواب می دن

شاه ماهی | عاطفه منجزی | معرفی و نقد کتاب

 

دیگر آثار نویسنده :

پرنده بهشتی

لبخند خورشید

مسافر کوچه های عاشقی

[ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 12:51 ] [ عسل ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام به همگی

تنها قصدمون تو این وبلاگ معرفی قشنگ

ترین رمانا از دیدگاه خودمونه

امیدوارم بتونیم کمکتون کنیم


دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست

***
رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه زباله ریخت
پشت در گذاشت

***
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید

***
رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد

***
سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است

***
دوستان عزیز که مایل به تبادل لینک هستند لطفا

مارو با نام ღ عشق رمان ღ لینک بفرمایین و بگین با

چه اسمی شما رو لینک کنیم ؟

با تشکر از حضور گرمتون ....
امکانات وب