ღ عشق رمان ღ
معرفی رمان های ایرانی
نويسندگان

سلام به دوستای کوشای خودم

حالتون چطوره؟ با امتحانا چی کار میکنید؟

من که مطمئنم همرو با موفقیت دادین.ببخشید که خیلی وقته آپ نکردم آخه کامپیوترم تقریبا تا پریروز

خراب بود ولی الان درست شده و می خوام بهتون یه رمانه دیگه رو معرفی کنم به اسمه ایلگار دخترم.

موافقین شروع کنیم دیگه؟ اگه آره پس با یه دو بیتی شروع میکنم

 دوباره نامه ات را باد آورد دوخط باران دو خط گریه کمی درد

جواب ساده ای می خواست اما ! تمام دفترم را خط خطی کرد

نوسنده:فهیمه پوریا

انتشارات:علی

تعداد صفحات:503 ص

چاپ چهارم:1388

شخصیت های داستان:مانیا-مانلی-امیررضا-امیرعلی-مریم

مانیا:بلند بالا،خوش ندام،زیبا،جذاب،با وقار،مغرور،با چشم هایی به رنگ طوسی

تیره،رازدار،فداکار،مهربون

امیرعلی:جذاب،قدبلند،درشت اندام،موهای مشکی خوش حالت،ابرو های پر و بهم پیوسته،دو تا چشم

خمار سیاه و کشیده,دهان و بینی بزرگ،دندان های سفید و مرتب،پوست سبزه ی تند و صورت همیشه

اصلاح شده،فک چهارگوش و محکم

زاویه دید:سوم شخص

خلاصه داستان

ایلگار دخترم داستان دختریست به نام مانیا که با وجود سن کمش مشکلات زیادی بر سر راهش قرار

دارد،وی بااینکه خواهان زیادی دارد به دلیل دینی که خواهرش مانلی بر گردنش نهاده،خود را مسئول

کارهای او دانسته و تن به ازدواج نمی دهد و تنها دلخوشی او به بزرگ کردن و به ثمر رساندن خواهرزاده

کوچکش ایلگار می باشد.با این حال نمی توان از سرنوشت گریخت پس او نیز نتوانست و سرنوشت

اینطور برایش رقم خورد که امیرعلی وارد زندگی اش شده و آرام جانش باشد اما

نظر من:به نظر من کتاب قشنگیه ولی 2 تا مسئله از نظر من ایراد داره،اول اینکه خانم فهیمه پوریا در

خلق شخصیت مانیا افراط زیادی به  خرج داده و همچنین برخی مسائل رو بسیار باز کرده،اینا نظر من بود

نمی دونم چیزیرو جا انداختم یا نه ولی هرکی این کتابو خونده و نظر دیگه ای داره بگه تا بقیه هم بدونن

 خب پست امروز هم به پایان رسید تا پست آینده...

نظر یادتون نره!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

[ سه شنبه هجدهم خرداد 1389 ] [ 17:19 ] [ پگاه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام به همگی

تنها قصدمون تو این وبلاگ معرفی قشنگ

ترین رمانا از دیدگاه خودمونه

امیدوارم بتونیم کمکتون کنیم


دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست

***
رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه زباله ریخت
پشت در گذاشت

***
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید

***
رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد

***
سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است

***
دوستان عزیز که مایل به تبادل لینک هستند لطفا

مارو با نام ღ عشق رمان ღ لینک بفرمایین و بگین با

چه اسمی شما رو لینک کنیم ؟

با تشکر از حضور گرمتون ....
امکانات وب